مطالب جالب و خواندنی

مطالب گوناگون ، داستان های جالب و خواندنی ، عکس های جالب و بامزه ، شعر و جوک ، ضرب المثل و حکایات

بدون دخالت دست .سریع و تمیز و بهداشتی
 23500 تومان
تاثير اعجاب انگيز نوزآپ در مدت زمان بسيار كوتاه كه خودتان نيز باورتان نمي شود
 10500 تومان
محصولی فوق العاده برای تحكيم پيوند زناشويي
 36000 تومان
براحتی و در عرض چند ثانیه دلمه هایی زیبا و یکنواخت تهیه کنید
 33000 تومان

برچسب‌ها: تبليغات
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 10:44  توسط علی  | 

 

مغز خر خورده

در قدیم یکی از اعتقادات زنان این بود که اگر به شوهر مغز خر بخورانند وی مطیع و زیردست زن میشود. رمالی این دستور را به زنی میدهد.
زن کله خری را به دست آورده و موهایش را کز داده و آماده پختن میکند تا به جای کله گوساله به شوهرش بدهد.
زن کله را کنار حوض پاکیزه کرده و در قاب چینی کنار حوض میگذارد که در این بین شوهرش از راه رسیده و از کله میپرسد؟
زن جواب داد از منقار کلاغ افتاده است. شوهر قانع شده و به اتاق رفت. زن همسایه ای که در آن خانه بود و با زنک جیک و بوکشان یکی بود خود را به زن رساند و گفت:
زحمت به خود نده چون کسی که نگوید کلاغ چهار سیری چطور کله ی چهار منی را به منقار کشیده مغز خر نخورده الاغ است...
 

مغز خر خورده 

 

برچسب‌ها: داستان تاریخی, حکایت قدیمی
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور ۱۳۹۴ساعت 10:55  توسط علی  | 

آورده اند جوانی دلباخته زنی بود و بعد از سالها پیغام رسانی و اظهار دلدادگی، معشوقه حاضر به ملاقات با جوان شد. لذا پیغام رساند که نیمه شب در فلان محل حاضر باش تا برای دیدار بیایم.
جوان به وعده گاه رفت و چون شب از نیمه گذشت و از معشوق خبری نشد همانجا خوابش برد. صبحگاه که بیدار شد خود را میان کوچه دید و افسوس خورد که دیدار میسر نشد و پس چون از جای برخواست مقداری گردو از دامن لباسش بر زمین ریخت. 
به نزد پیری سرد و گرم روزگار چشیده رفت و ماجرا را تعریف کرد و حکمت آن را جویا شد. پیر گفت:
معشوق تو میگوید, هنوز موقع عشق ورزی و عشق بازی تو نشده برو گردو بازیت و بکن.
یعنی کسی که طالب وصل است باید بیش از اینها بر ناملایمات صبر و شکیبائی کند....

شرط عشق

 


برچسب‌ها: جوان عاشق, شرط عشق
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور ۱۳۹۴ساعت 7:21  توسط علی  | 

ابوسعید ابوالخیر در حمام

ابوسعید ابوالخیر با پیری در حمام بود. پیر از گرمای دلکش و هوای خوش حمام فصلی تمام گفت. ابوسعید گفت: می دانی چرا این جایگاه خوش است؟ پیر گفت: چون شیخی مثل تو در این حمام است.
چون در این حمام شیخی چون تو هست
خوش شد و خوش گشت و خوش آمد نشست

شیخ گفت من جواب بهتری دارم. پیر گفت: بگو که هرچه تو بگویی عین صواب است.
شیخ گفت حمام از این جهت خوش است که از مال دنیا فقط یک سطل و یک پارچه بیشتر نداری که آن هم عاریت حمامی است...

منبع: مصیبت نامه عطار
 

ابوالسعید ابوالخیر در حمام 

 

برچسب‌ها: مصیبت نامه عطار, مطالب ارزشمند
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور ۱۳۹۴ساعت 7:16  توسط علی  | 

 

چرا پشت سر مسافر آب بر زمین می ریزند؟

هرمزان در سمت فرمانداری خوزستان انجام وظیفه میکرد. وی که یکی از فرمانداران جنگ قادسیّه بود. بعد از نبردی در شهر شوشتر و در نتیجه خیانت یک نفر با وضعی ناامید کننده روبرو شد، نخست در قلعه‌ای پناه گرفت و به ابوموسی اشعری، فرمانده اعراب آگاهی داد که هر گاه او را امان دهد، خود را تسلیم وی خواهد کرد.
ابوموسی اشعری نیز موافقت کرد از کشتن او بگذرد و وی را به مدینه نزد عمر ابن الخطاب بفرستد تا خلیفه درباره او تصمیم بگیرد. با این وجود، ابوموسی اشعری دستور داد تمام ۹۰۰ نفر سربازان هرمزان را که در آن قلعه اسیر شده بودند گردن بزنند.
پس از اینکه عربها هرمزان را وارد مدینه کردند، لباس رسمی هرمزان را که ردائی از دیبای زربفت و ابریشمین بود که اعراب تا آن زمان به چشم ندیده بودند، به او پوشاندند و تاج جواهرنشان او را که «آذین» نام داشت بر سرش گذاشتند و وی را به مسجدی که عمر در آن خفته بود، بردند تا عمر تکلیف هرمزان را تعیین سازد.
عمر در گوشه‌ای از مسجد خفته و تازیانه‌ای زیر سر خود گذاشته بود. هرمزان، پس از ورود به مسجد نگاهی به اطراف انداخت و پرسید: پس امیرالمؤمنین کجاست؟ 
به عمر اشاره‌ کردند مگر نمی‌بینی، آن امیرالمؤمنین است. 
سپس عمر از خواب برخاست. نخست کمی با هرمزان گفتگو کرد و سپس فرمان داد او را بکشند.
هرمزان درخواست کرد پیش از کشته شدن به او کمی آب بدهند. عمر با درخواست هرمزان موافقت کرد و هنگامی که ظرف آب را به دست هرمزان دادند، او در آشامیدن آب درنگ کرد. 
عمر سبب این کار را پرسش نمود. هرمزان پاسخ داد بیم دارم، در هنگام نوشیدن آب مرا بکشند. عمر قول داد تا آن آب را ننوشد کشته نخواهد شد.
پس از اینکه هرمزان از عمر این قول را گرفت، آب را بر زمین ریخت. عمر نیز ناچار به قول خود وفا کرد و از کشتن او درگذشت. این باعث بوجود آمدن فلسفه ای شد که با ریختن آب بر زمین، یعنی زندگی دوباره به شخصی داده میشود تا مسافر برود و سالم برگردد....

عکس مربوط است به لباس ابریشمی رسمی متعلق به دوره ساسانی
 

چرا پشت سر مسافر آب می ریزند 

 

برچسب‌ها: داستان قدیمی, عمر, هرمزان
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور ۱۳۹۴ساعت 7:11  توسط علی  | 

خاطره ای از یک پزشک متخصص اطفال

داستان پزشکمتخصص 

من دکتر س.ص متخصص اطفال هستم.
سالها قبل چکی از بانک نقد کردم و بیرون آمدم 
کنار بانک دستفروشی بساط باطری ، ساعت ،فیلم و اجناس دیگری پهن کرده بود. دیدم مقداری هم سکه دو ریالی در بساطش ریخته است.آن زمان تلفنهای عمومی با سکه های دو ریالی کار میکردند. جلو رفتم یک تومان به او دادم و گفتم دو ریالی بده ، او با خوشرویی ،پولم را با دو سکه بهم پس داد و گفت: اینها صلواتی است، گفتم: یعنی چه؟ گفت: برای سلامتی خودت صلوات بفرست و سپس به نوشته روی میزش اشاره کرد.

(دو ریالی صلواتی موجود است)

باورم نشد ، ولی چند نفر دیگر هم
مراجعه کردند و به آنها هم داد
گفتم: مگر چقدر درآمد داری که این همه دو ریالی مجانی میدهی؟ با کمال سادگی گفت:
۲۰۰ تومان که ۵۰ تومان آن را در راه خدا و برای این که کار مردم راه بیفتد دو ریالی میگیرم و صلواتی میدهم.

مثل اینکه سیم برق به بدنم وصل کردند، بعد از یک عمر که برای پول دویدم و حرص زدم ،دیدم این دست فروش از من خوش بخت تر است که یک چهارم از مالش را برای خدا میدهد. در صورتی که من تاکنون به جرات میتوانم بگویم یک قدم به راه خدا نرفتم و یک مریض مجانی نیز نپذیرفتم . احساساتی شدم و دست کردم ده تومان به طرف او گرفتم . آن جوان با لبخندی مملو از صفا گفت: برای خدا دادم که شما را خوشحال کنم . این بار یک اسکناس صد تومانی به طرفش گرفتم و او باز همان حرفش را تکرار کرد. من که خیلی مغرور تشریف دارم مثل یخی در گرمای تابستان آب شدم...
به او گفتم : چه کاری میتوانم بکنم؟ گفت: خیلی کارها آقا! شغل شما چیست؟ گفتم: پزشکم. گفت: آقای دکتر شب های جمعه در مطب را باز کن و مریض صلواتی بپذیر. نمیدانید چقدر ثواب دارد! صورتش را بوسیدم و در حالی که گریان شده بودم ، خودم را درون اتومبیلم انداختم و به منزل رفتم. دگرگون شده بودم ،
ما کجا اینها کجا؟!
از آن روز دادم تابلویی در اطاق انتظار
مطبم نوشتند با این مضمون؛
<شبهای جمعه مریض صلواتی میپذیریم> 
دوستان و آشنایان طعنه ام زدند، اما گفته های آن دست فروش در گوشم همیشه طنین انداز بود و این بیت سعدی:
گفت باور نمی کردم که تو را 
بانگ مرغی چنین کند مدهوش
گفت این شرط آدمیت نیست
مرغ تسبیح گوی و ما خاموش ...
▁▁▁▁▁▁▁▁▁▁▁▁▁▁▁▁▁▁▁▁▁▁▁▁▁

یه سوال، همون سوالی که دست فروشِ داستان پرسید؛ شغل شما چیه ؟؟؟...


برچسب‌ها: داستان خواندنی, داستان زیبا
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور ۱۳۹۴ساعت 18:57  توسط علی  | 

شارژری که از گرما و سرما برای شما شارژ تهیه می کند

شارژر جالب

 


برچسب‌ها: شارژر جالب, عکس جالب
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور ۱۳۹۴ساعت 18:50  توسط علی  | 

داستان مجنون مرد نماز خوان

روزی مجنون از روی سجاده شخصی که در حال نماز خواندن بود عبور كرد، آن شخص نمازش را شكست و گفت:
مردك در حال راز و نياز با خدا بودم، بنگر چگونه اين رشته را بريدی.
مجنون لبخندی زد و گفت:
من عاشق دختری هستم و تو را نديدم، تو عاشق خدايی و مرا ديدی...


برچسب‌ها: داستان مجنون, داستان جالب
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور ۱۳۹۴ساعت 7:11  توسط علی  | 

زاهدی مهمان پادشاه شد، چون به طعام بنشستند کمتر از آن خورد که ارادت او بود و چون به نماز برخاستند بيش از آن کرد که عادت او تا ظن صلاحيت در حق او زيادت کنند.
ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی
کاين ره که تو میروی به ترکستان است

چون به مقام (خانه) خويش آمد سفره خواست تا تناولی کند. پسری صاحب فراست داشت گفت: ای پدر؛ باری به مجلس سلطان طعام نخوردی؟
گفت: در نظر ايشان چيزی نخوردم که بکار آيد. گفت: نماز را هم قضا کن که چيزی نکردی که بکار آيد.

اى هنرها گرفته بر كف دست
عيبها برگرفته زير بغل
تا چه خواهى گرفتن اى مغرور
روز درماندگى به سيم دغل

گلستان سعدی
 

 داستان زاهد و پادشاه

 

برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستان خواندنی
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور ۱۳۹۴ساعت 23:52  توسط علی  | 

عکس ختده دار فیس بوکی


برچسب‌ها: عکس فیس بوکی, خنده
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور ۱۳۹۴ساعت 12:5  توسط علی  | 

مطالب قدیمی‌تر