مطالب جالب و خواندنی

مطالب گوناگون و خواندنی

تاثير اعجاب انگيز نوزآپ در مدت زمان بسيار كوتاه كه خودتان نيز باورتان نمي شود
 10500 تومان
بهترين براي قرينه سازي و متعادل سازي ابرو
 7900 تومان
محصولی فوق العاده برای تحكيم پيوند زناشويي
 39000 تومان
روشهاي ويژه ي چگونگي افزايش واقعي قد از 5 تا 10 سانتيمتر در 10 هفته
 8500 تومان

برچسب‌ها: تبليغات
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم دی ۱۳۹۳ساعت 10:7  توسط علی  | 

مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند/قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند


لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند


لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها


قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند


عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند


زیتون زیتون مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند


حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند


تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است


اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان


برچسب‌ها: حکایت جالب, داستان زیبا
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۳ساعت 21:19  توسط علی  | 

تو آفريقا يه قبيله اي هست نمیدونن طلاق چيه!!!
اصن به اين قرتي بازيا اعتقاد ندارن
.
.
.
.
.

.
.
.
زن كه پررو ميشه ميخورنش !! تموم :)))


برچسب‌ها: جملات خنده دار, جملات جالب خنده دار
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۳ساعت 12:30  توسط علی  | 

ﻣﻌﻨﻰ ﺍﻳﻦ ﺟﻤﻠﻪ ﺭﺍ ﺑﮕﻮﯾﯿﺪ: . With carpet rice with fish what !! . . . . . . . . . . . ﺯﺑﺎﻥ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﺕ ﺍﻓﺘﻀﺎﺣﻪ ! ﻣﯿﺸﻪ: ﺑﺎﻗﺎﻟﯽ ﭘﻠﻮ ﺑﺎ ﻣﺎﻫﯿﭽﻪ ! ﺣﺘﻤﺎ ﮐﻼﺱ ﺯﺑﺎﻥ ﻫﻢ ﻣﯿﺮﯼ
برچسب‌ها: زبان انگلیسی
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۳ساعت 11:25  توسط علی  | 

داداشم تعریف میکرد:
بعد از 6 ماه ، دوس دخترم توي لاين بهم گفت يه دروغ كوچيك بهت گفتم ، ميخام اعتراف كنم.گفتم بگو عشقم ، اشكال نداره عزيزم .چون باهام روراستي ناديده ميگيرم ......
.
.
.
.

گفت يدالله هستم 42 ساله از يكي از روستاهای حشمت اباد!!!!!!!!


برچسب‌ها: جوک اسفند 93
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 7:37  توسط علی  | 

در حال حاضر من فقط شرایط ازدواج با دختر شماعی زاده رو دارم 
اون بزرگوار می‌فرمود
دوماد ما باید شازده باشه
عاشقانه دلو باخته باشه
واسه دختر دل نازک ما
دو سه ملیونی اندوخته باشه !!!!!


برچسب‌ها: جوک اسفند 93
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 7:35  توسط علی  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 7:29  توسط علی  | 

چارلی چاپلین می گوید: با پدرم سيرک رفته بودیم توی صف خريد بليط زن وشوهری با چهار فرزندشان جلوی ما بودند
كه با هیجان زیادی در مورد شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند.
وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه، قیمت بلیط ها را به آنها اعلام کرد.
ناگهان رنگ صورت مرد تغییرکرد و نگاهی به همسرش انداخت. معلوم بود که مرد پول کافی نداشت و نمی دانست چه بکند و به بچه هایی که با آن علاقه پشت او ایستاده بودند چه بگوید.ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس صد دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. سپس خم شد و پول را از زمین برداشت به شانه مرد زد و گفت: ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد! مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که بهت زده به پدرم نگاه می كرد گفت: متشکرم آقا.
مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد
بعد از این که آنها داخل سیرک شدند، من و پدرم آهسته از صف خارج شدیم و به طرف خانه برگشتیم و من در دلم به داشتن چنین پدری افتخار کردم. " آن سیرک زیباترین سیرکی بود که به عمرم نرفته بودم "
"ثروتمند زندگی کنیم به جای آنکه ثروتمند بمیریم


برچسب‌ها: چارلی چاپلین, داستان کوتاه زیبا
+ نوشته شده در  جمعه یکم اسفند ۱۳۹۳ساعت 17:7  توسط علی  | 

مردی باپدرش در سفر بودکه پدرش از دنیا رفت. از چوپانی در آن حوالی پرسید: «چه کسی برای مرده های شما نماز می خواند؟».

چوپان گفت: «ما کسی را برای این کار نداریم».خودم نماز آنها را می خوانم.

مرد گفت: «خوب لطف کن نماز پدر مرا هم بخوان!»

چوپان مقابل جنازه ایستادویکی دو کلمه زمزمه کرد و گفت: «نمازش تمام شد!»

مرد که تعجب کرده بود گفت: این چه نمازی بود؟

چوپان گفت:بهترازاین بلد نبودم

مرد از روی ناچاری پدر را دفن کرد و رفت.

شب هنگام، در عالم رؤیا پدرش را دید که روزگار خوبی دارد. از پدر پرسید: «چه شد که این گونه راحت و آسوده ای؟»

پدرش گفت: «هر چه دارم از دعای آن چوپان دارم!»

مرد، فردای آن روز به سراغ چوپان رفت و از او خواست تا بگوید در کنار جنازۀ پدرش چه کرده و چه دعایی خوانده؟

چوپان گفت: «وقتی کنار جنازه آمدم و ارتباطی میان من و خداوند برقرار شد، با خداوند گفتم: “خدایا اگر این مرد، امشب مهمان من بود، یک گوسفند برایش زمین می زدم. حالا این مرد، امشب مهمان توست. ببینم

تو با او چگونه رفتار می کنی؟»


برچسب‌ها: داستان زیبا, مهمان خدا
+ نوشته شده در  جمعه یکم اسفند ۱۳۹۳ساعت 0:9  توسط علی  | 

ﭘﺴﺮﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺭﻓﺖ ﻭﻟﯽ ﺩﺧﺘﺮ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺭﺩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺑﻪ ﺷﺮﻃﯽ ﻗﺒﻮﻝ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﮐﻪ ﻣﺎﺩﺭﺕ ﺑﻪ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﻧﯿﺎﯾﺪ . 
ﺁﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺑﺴﯿﺎﺭی ﻓﮑﺮ ﭘﯿﺶ ﺍﺳﺘﺎﺩﺵ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺑﺎ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﮔﻔﺖ : 
ﺩﺭ ﺳﻦ ﯾﮏ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﭘﺪﺭﻡ ﻣﺮﺩ ﻭﻣﺎﺩﺭﻡ ﺑﺮﺍ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺧﺮﺝ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺗﺎﻣﯿﻦ ﮐﻨﺪ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺧﺖ ﻭ ﻟﺒﺎﺱ ﻣﯿﺸﺴﺖ . ﺣﺎﻻ ﺩﺧﺘﺮی ﺮﺍ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺷﺮﻁ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﺑﺪﻭﻥ ﺣﻀﻮﺭ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺣﺎﺿﺮ ﺑﻪ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ ﻧﻪ ﻓﻘﻂ ﺍﯾﻦ ﺑﻠﮑﻪ ﺍﯾﻦ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﺮﺍ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﺯﺩﻩ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﻧﻈﺮﺗﺎﻥ ﭼه ﮐﺎﺭ ﮐﻨﻢ؟ 
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ : ﺍﺯ ﺗﻮ ﯾﮏ ﺗﻘﺎﺿﺎ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺕ ﺑﺮﻭ ﻭ ﺩﺳﺖ ﻣﺎﺩﺭﺕ ﺭﺍ ﺑﺸﻮﺭ، ﻓﺮﺩﺍ ﺑﻪ ﻧﺰﺩ ﻣﻦ ﺑﯿﺎ ﻭ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﻣﯿﮕﻮﯾﻢ ﭼﮑﺎﺭ ﮐﻨﯽ ﺟﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﻣﻨﺰﻝ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺍﯾﻨﮑﺎﺭ ﺭﺍ ﮐﺮﺩ ﻭﻟﯽ ﺑﺎ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺩﺳﺘﻬﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺍﺷﮏ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﯾﺶ ﺳﺮﺍﺯﯾﺮ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺷﺴﺖ ﺯﯾﺮﺍ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺩﺭﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺷﺪﺕ ﺷﺴﺘﻦ ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯼ ﻣﺮﺩﻡ ﭼﺮﮎ ﺷﺪﻩ ﻭﺗﻤﺎﻣﺎ ﺗﺎﻭﻝ ﺯﺩﻩ ﻭ ﺗﺮﮎ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﻃﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺁﺏ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺘﺎﻧﺶ ﻣﯿﺮﯾﺨﺖ ﺍﺯ ﺩﺭﺩ ﺑﻪ ﻟﺮﺯﻩ ﻣﯿﻔﺘﺎﺩ. 
ﭘﺲ ﺍﺯ ﺷﺴﺘﻦ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺖ ﺗﺎ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺮ ﮐﻨﺪ ﻭ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﺑﻪ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺧﻮﺩ ﺯﻧﮓ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ ﮐﻪ ﺭﺍﻩ ﺩﺭﺳﺖ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﺍﺩﯼ ﻣﻦ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯﻡ ﻧﻤﯿﻔﺮﻭﺷﻢ ﭼﻮﻥ ﺍﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﻣﻦ ﺗﺒﺎﻩ ﮐﺮﺩ
""""کسی را که ﺩﯾﺮﻭﺯﺵ ﺭﺍ ﺑﺨﺎﻃﺮﺷﻤﺎ ﻓﺪﺍﮐﺮﺩ ، ﺑﻪ ﺑﺨﺎﻃﺮﺍﻣﺮﻭﺯﺧﻮﯾﺶ ﻧﻔﺮﻭﺷﯿﺪ""""

روز مادر


برچسب‌ها: روز مادر, داستان روز مادر, مادر
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 9:35  توسط علی  | 

مطالب قدیمی‌تر